چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390
یک علی
تصور بکنين يه پيرمرد 50 - 60 ساله با يه پالتوي قهوهاي که يقش تا روي گردنش اومده و يک کلاه از اين گردا گذاشته رو سرش ، گردنشم 37 درجه خم شده به سمت زمين بعد از n سال از يه جاي دور اومده دوباره خونش . کليداشو از تو جيبش درمياره در يه خونه قديمي رو باز مي کنه . همين که در باز شد چمدون گندشو برميداره مياد تو حياط خونه .توي حياط پره از اين درختاي کهنه و قديمي که رو هر کدومشون چن تا کلاغ قار قار مي کنن. حياط خونه هم پر شده از برگاي زرد درختا و اون طرفش يه استخره که از بس ابشو عوض نکردن پر شده از برگ . حالا اين آقاهه بيچاره چقدر کارش سخته اون پالتو دراره و آستينا رو بزنه بالا حياطو آبو جارو بکنه . بشور و بسابو اين ور تميز کن اون ورو دسمال بکش . خولاصه الان منم يه چيزي ام تو مايه هاي اين آقاهه . الان بعد کلي سال فيلمون ياد هندستون کرده ياد جووني هامون افتاديم ميخوايم دوباره کرکره بديم بالا و از اين قرتي بازيا . خب يکي نيس بگه ابت نبود ؟ نونت نبود ؟ ولي خب همون طور که مي دونين آرزو بر جوانان عيب نيس .
نميدونم متوجه شدين يا نه . يه چن وقتيه وبلاگا خوابيده .مثه قبلنا نيس . نميدونم چون ما پير شديم ديگه دلو دماق نداريم يا چون بلاگفا پير شده يا چون سر اينا هوو اومده اين جوري شده . اين فيس بوک بي پدرو مادرو ميگم ديگه . بابا ما داشتيم مثه بچه آدم تو همين بلاگفاي زپرتي زندگي مونو ميکرديم که يه رفيق ناباب اومد ما رو از راه به در کرد . گف بيا فيس بوک . مايم اول قرار بود تفريحي فقط جمعه ها کار کنيم که خودتون ميدونين اين عيد نوروزو و سه ماه تعطيليو و بين التعطيلينو و پس از تعطيلينو از اين برنامه از ما ما شي شاخت ! ها داداش .
فيس بوک يا بلاگفا مسئله این است . راستش ما اول میخواستیم درباره این حرف بزنیم ولی شنیدین که میگن حرف حرف میاره . از کجا رسیدیم به کجا . حالا چون این پست طولانی شد ایشالله ادامشو تو پستای بعدی میریم .
-این قالب با IE مشکل دارد ها !
-این پست با به طرز عجیبی پاک شد . به همین خاطر از آقای گوگل ریدر کمال تشکر را داریم که در برگرداندن آن همکاری لازم را مبذول نمودند .
یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389
یک علی
سلام . به گیرندههای خودتون دست نزنید . این منم که دوباره وبلاگ آپ
میکنم . حالا حتما میپرسید چی شده که یادی از وبلاگمان کردهایم . تنها دلیل این
آپ به جا آوردن رسم ادب و قانون نانوشتهی وبلاگ نویسهاست که معمولا در آخرین
روزهای سال پست ویژهای برای تبریک و حلالیت و این جور چیزها مینویسند . وگرنه در
حال حاضر حتی یک اپسیلون انگیزهای در وجود خودم نمیبینم که بخوام دوباره بنویسم
و کاملا مرگ وبلاگی خودم را حس میکنم .
امسال با همهی خوبیها و بدیهایش تمام شد . سال دیگر هم تمام میشود
به یک چشم به هم زدن . قطعا هر کدوام از روزهای سال برای خودش یک دنیا ماجرا دارد
. ولی در زندگی هر شخص مثل همان پستی که در آن یکی وبلاگ مرحوممان نوشتیم نقاطی
وجود دارد به نام نقاط مرجع . مثل یک اتفاق خوب در زندگی ، موفقیت تحصیلی ، عوض
کردن منزل ، پیدا کردن یک دوست خوب حتی گرفتن مثلا گواهینامهی رانندگی یا حتی
عاشق شدن ! خب همین الان که هنوز سال جدید نیامده اگر از
شما سوال کنند سال 89 چطور بود قطعا تمرکز شما روی این نقاط مرجع خواهد بود . مثلا
ده سال بعد هم که بخواهند همین سوال را از شما بپرسند باز همان نقاط مرجع را به
یاد میآورید . با این تفاوت که نصفش از یادتان میرود . این همه کبری صغری برای این بود که بگویم سر سفرهی هفت سین هر چه آرزو کنید برآورده میشود
. پس آرزو کنید و زیاد آرزو کنید برای هر که دوستش دارید که خدا بدهدش از این نقطههای
مرجع از نوع خوبش را . چون تمام این
مهمانیها و سریالهای آبدوخیالی و سیزده بهدر و ... اینها همه روزمرگیست ولی لحظهی تحویل سال شیرین است و غم بعد از به صدا
درآمدن توپ غمی شیرینتر .
این روزهای آخر سال دلم تنگ میشود و امسال هم بدجور تنگ شده . اولش
نمیدانستم چه بنویسم و برای همین تقلب کردم و سری به آخرین پست دو سال قبل زدم .باز
یک سری خاطرات زنده شد . یادش بخیر وقتی
داشتم این را مینوشتم . بزرگترین دغدغهی زندگیام این کنکور بود . یا اینجا که
نمیدانم دلم از چی گرفته بود که میخواستم در اینجا رو تخته کنم . یادش بخیر .در
کل امسال اصلا سال وبلاگم نبود . تابستانش به یک بد بختی مهاجرت کردیم و بعدش هم که
میدانید خودتان . همین طور که وبلاگنویس خوبی نبودم ویلاگخوان خوبی هم نبودم .
خودم میدانم و قبول دارم که سر نمیزدم یا
اگر هم سر میزدم دیر به دیر بود . به بزرگی خودتان ببخشید و حلالمان کنید .
و در آخر باز هم آرزو میکنم که سال جدید بهترین سال زندگیتون باشه و
به همتون به آرزوهاتون برسید زیاد زیاد .بازم
این دعا رو می کنم
اول دعا برای ظهور آن بی مثال
دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال
سوم رسیدن ما به قله های کمال
چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال
یکشنبه پانزدهم اسفند 1389
یک علی
از قدیم گفتهاند حرف راستو از بچه گوش کنین ...
ادامه ي نوشته
پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389
یک علی
حتما شما فوتبال دوست دارید .
حالا نوعش فرق نمیکند از دستی و
پایی بگیر تا چمنی و سالنی یا حتی آقایون
و بانوان ! تا حالا دیدهاید یکسری از این
بازیکنان تا تقی به توقی میخورد زود جو
گیر میشوند و هوای خارج رفتن یا به قول خودشان لژیونر بودن به سرشان میخورد .
خارج از کشور که میروند جز عدهای محدود پس از مدتی که زوارشان در میرود دوباره
بر میگردند و همین داخل کشور عمر فوتبالیشان را تمام میکنند . این شده است
حکایت ما ! شما که شاهدین ما وبلاگ نویسیمان را از همین زمین خاکیهای بلاگفا شروع
کردیم و کماکان خودمان را یک بلاگفایی میدانیم
. تا چند فصل هم در لیگ دسته هفتم همین
بلاگفا توپ زدیم . آنجا که امکانات نبود . برنامه نداشت که . سازمان لیگ اعلام میکرد
مسابقات به مدت چند دقیقه تعطیل میباشد ! بعد این چند دقیقه میشد چند روز ! اگرم
میخواستی حرفی بزنی رئیس کمیته انضباطی با یک کلیک ساده یک محرومیت مادامالعمر
برات میدوخت شما که دستمان جایی بند نبود
.
خلاصه این شد که ما مجبور به ترک وطن شدیم . لیگ بلاگفا را به مقصد
لیگ حرفهای ب لا گ اثباط ( خدایی میترسم اسمش ببرم که اینجا رم ازم نگیرن ! ) رها
کردیم . به یک بد بختی تمام خانه زندگیمان را بستیم و با خود بردیم . این زرق و
برق های آنور آب هم بیتاثیر نبود . آنجا همه چیز برنامه داشت . امکانات بود .
حالا بعضیها میگویند آنجا محیطش خشک بود روح نداشت ولی خدایی اینجوری نبود .
یک مدتی گذشت . کمکم داشتیم با زندگی در غربت آشنا میشدیم . سرمان
توی کار خودمان بود . به کسی کار نداشتیم که چه کسی چه می کند و این حرفا . تا
اینکه یک روز ...
خودتان که همه چیز را میدانید .
وبلاگمان چیز شد . میخواستیم همان جا ادامه دهیم ولی بعد به این نتیجه
رسیدیم که نمیشود که هر دفعه با کلی جنگولک بازیو چیز شکن وارد شد . تصمیم بر این
شد که تا اطلاع ثانوی یعنی تا وقتی دست از سرکچل ب لا گ اثباط بر نداشته اند همین
جا در خدمت باشیم . آن وبلاگ دیگرمان هم سر جایش هست فعلا کاری به کارش نداریم . از تمامی خوانندگان روشن و خاموش هم عاجزانه
درخواست میکنیم این آدرس فید ما را داشته باشند تا در چنین مواردی بحرانی به مشکل
بر نخوریم .
آدرس فید ما : http://feeds2.feedburner.com/yekali
پنجشنبه هفتم مرداد 1389
یک علی
این روزا
شاهد پخش سریالی هستیم به نام فاصلهها . این سریال یکی دو ماهی مردم بیچاره را علاف میکند
حرص میدهد اعصاب خورد میکند و در آخرش هم همه چی به خوبی و خوشی تمام میشود .
اینجا ما قصد داریم قسمت بعدی این سریال را برایتان پیش بینی کنیم که اگر حال و
حوصلهی تماشا نداشتید بدانید چیزی را از دست ندادهاید .
محسن با
دلخوری پیش رضا میآید .
محسن :
سلام داداش ! چطوری داداش ؟!
رضا :
سلام . خوبم داداش ! چه خبر داداش ! آبجی ریحانه چطوره ؟
محسن :
آبجی ریحانه هم خوبه داداش ! فقط این فرهاد خیلی داره میره رو اعصاب . کاشکی از
زندون آزاد نمیشد داداش !
رضا :
مگه چیکا کرده ؟
محسن : هی
غر میزنه . من میخوام به راه راست هدایتش کنم ولی قبول نمیکنه .
رضا :
عیبی نداره . بگو بیاد کارگا خودم باهاش حرف بزنم سر به راه شه . مشکل دیگه ای هم
داری ؟
محسن :
آره داداش ! این سعیدمونم چند روز با بیتا میره بیرون چیپس میخورن . آخه این پسره
کی میخواد بفهمه چیپس واسه بدن ضرر داره ؟!
رضا : ای
بابا . خب به سعیدو بیتام بگو بیان کارگا بهشون کار بدم . اگه هم قبول نکردن خودم
دستی 200 تومن میدم تا متنبه شه !
- این داستان شاید ادامه داشته باشد .
- بعدا نوشت : شرمنده از اونجایی که من اسما یادم نمی مونه مرضیه و ریحانه رو اشتباه نوشتم . حالا چه فرقی می کنه ؟!
شنبه دوم مرداد 1389
یک علی
آقا جان یکی نیست به
ما بگوید تو که حال و حوصلهی وبلاگ داری نداری غلط میکنی برای خودت وبلاگ داشته
باشی . بچه ات ( همین بلاگمان را میگویم بابا !) را ول کردهای به امان خدا . یک
وقت نمیگویی از کمبود محبت برود معتاد شود . یا چه میدانم برود با یک وبلاگ دیگه یواشکی
دوست بشود و لاو بترکاند و ... . ای بلاگ جان خودت حلالمان کن . از همهی دوستانی
که هستن و یا ناپدید شدن ! هم پوزش میطلبیم که انگار نه انگار ، نه کامنتی
گذاشتیم نه سری زدیم . انشااله که جبران کنیم . همین چهار تا خواننده ای هم که داشتیم
پرید .
- این پست فقط جنبه اطلاع رسانی داشت ولاغیر .
دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389
یک علی
اولا بگم امروز امتحان ریاضی 2 داشتیم و بنده به
همین علت در طول این پست اصلا اصاب مصاب
ندارم ها !!!
همون طور که خودتون میدونید وبلاگ ما فرق میکنه
با یه سری از این وبلاگای خاله زنگی . میگین نه ؟ حالا با توجه به رسیدن فصل
امتحانات ما بر آن شدیم تا کمکی هر چند کوچیک در پیشبرد اهداف درسی و نایل آمدن به درجات رفیع علمی آموزشی و فتح
قله های .... اینا ! بکنیم . باید بگم که این روش پاس کردن دروس طی سالهای متمادی
از هر جهت مورد آزمایش قرار گرفته و درصد بالایی از آزمایش کنندگان به نتایج
مطلوبی دست یافته اند . برای سهولت در بیان این روش ما آن را به شکل یه الگوریتم
در آورده ایم تا فهم آن آسان تر شود . فرض میکنیم که یک ترم 15 هفته باشد . و هر
هفته میانگین 5 موضوع درس داده شود .
1 – شروع ترم
2 – تعداد هفته
های مانده به امتحانات = Nو درسهای
نخوانده شده = S
3 – N
= 15 و S=0
N = N – 1-4
5 – S
= S +5
6 –
اگر N>=1 آنگاه برو به 4 وگرنه برو
به 7 .
7 – بدبخت شدیم
، یه هفته دیگه بیشتر وقت ندارم !
8 – نذر و نیاز
و قربانی و جادو و جنبل و ...
1-8 اگر درس سه واحدی باشد مرغ و گوسفند جواب
نمیدهد . گاو نیاز داریم !
9 – مقداری
معجزه + تقلب + پاچه خواری استاد + و ...
10 – درس به طور
معجره آسایی پاس شد !
11 – ترم بعد
12 – برو 2 .
13 – پایان
همان طوری که میبینید ما در اینجا درون حلقه گیر
کرده ایم !
- -
اساتید
محترم لطفا اشکال از الگوریتم ما نگیرند
اصلا پذیرفته نیس !
- -
همچنان اصاب
ندارم هااااااااااااا
یکشنبه شانزدهم خرداد 1389
یک علی
چند وقتی بود گوشی عزیرتر از جانم یه جورایی داشت بازی در می آورد . موقع اس مس نوشتن باید متوسل به هزار جور جنگولک بازی میشدم تا دو کلمه بشه نوشت . دکمه هشتش اگه حال داشت کار میکرد وگرنه که هیچی . ولی خب بنده خدا نمی دونست که با کی طرفه . هر موقع این جوری میشد با کیبرود کامپیوتر میتایپیدم بلکه این روش کم شه دیگه خودشو لوس نکنه . چند روزی به همین منوال گذشت .دیدم این جوری نمیشه . باید یه فکر اساسی میکردم .
طیق یه سری آنالایزی ! که خودم کردم به این نتیجه رسیدم که یحتمل ایراد از قاب گوشیمه . آخه یکی دو مورد سابقه افتادن رو آسفالت خیابونو داشت ! گفتم میبرمش جای یه موبایل فروشی قابشو عوض کنه . خب . همون طوری که میدونید گوشی من یه نموره خطرناکه !!! مموری مو که باید در میارودم ولی یه چیزایی روی حافظه خود گوشی بود باید حذف میشد ! خب اینم از این . بعدش گوشی رو برداشتم خوشحال و خندون رفتم تو یه مغازه ای گفتم آقا یه قاب بنداز رو این . بی زحمت زود که ما عجله داریم ! طرف گف این باید تست بشه معلوم نیس که از قابش باشه .حالا فردا یه زنگ بزن . من گفتم ای بابا . باشه خدافظ .
ای خدااااا . چقدر بی گوشی بودن سخته . تازه یه سیم کارت بدون سندم !!! جور کرده بودیم هااا. ای بابا حالا چطوری اس بازی کنیم .هیچی دیگه فرداش زنگ زدم گفتم آقا این درست شد ؟ طرف گفت نه . این از قابش نیس . احتمالا از کی پدشه حالا بذار باز تستش کنم عصری باز زنگ بزن خدافظ ! منم گفتم باشه . باز عصر زنگ زدم گفتم آقا این چی شد ؟ گفتم این از کی پدشم نیس . احتمالا از برد اصلیته . این به نیمی دونم کجاش ولتاژ کم میرسونه . منم گفتم ای بابا . من خودم مهندس الکترونیکم !
اون وقت میخوای سر من کلا بذاری ؟ البته هنوز مدار 1 رو پاس نکردم هاااا . یعنی میکنم هااااا . یعنی امیدوارم بکنم هاااا. یعنی احتمالش هست هاااا. برای پاس شدن مدار 1 جمعیت اجماعن (؟) بلند صلوات !!!
خلاااااااااصه . حالا بگذریم که چقدر خرج رو دستم گذاش ولی شما اگه یه روز گوشیتون طوریش شد ببرین یه جا که مطمئن باشه . آره جانم .